خواجه نصير الدين الطوسي

230

اخلاق ناصرى ( فارسى )

ردائت مهروب عنها بود طبعا . و چون از نفس خود گريزان باشد از كسى كه مشاكل نفس او بود هم گريزان بود . پس پيوسته طالب چيزى بود كه آن را از آنكه با خود افتد مشغول دارد ، و ولوع به چيزى نمايد كه مانند ملاهى و اسباب لذات عرضى او را بى خود گرداند . چه از فراغت او لازم آيد كه با خود افتد و چون با خود افتد از خود متأذى شود ، و محبت او دوستانى را بود كه او را از او دور دارند و لذت او در چيزهائى باشد كه او را بى خود كند و سعادت را افناى عمر شمرد در آن و امثال آن‌كه او را اضطراب و قلقى كه در نفس او از تجاذب قوتهاى متضاده غير مرتاض ، چون التماس شهوات رديه و طلب كرامات بىاستحقاق حادث شود و امراضى كه از آن تجاذب لازم آيد حزن و غضب و خوف و غير آن بى خبر دارند و سبب آن بود كه تأليف اضداد در يك حال صورت نبندد و انتقال از يكى بيكى كه اضطراب عبارت از آن باشد مؤدى بود و مخالطت و مجالست امثال او و ممارست و ملابست ملاهى ، خيال او را از احساس آن حال مصروف دارند تافى الوقت از آن اذيت خلاصى بيند و از وبالى و نكالى كه بعافيت لاحق شود غافل باشد پس بدان حال غبطه نمايد و آن را سعادت داند . و چنين كس بحقيقت محب ذات خود نبود ، و الا مفارقت نجستى و محب هيچكس نبود ، چه محبت ديگران بر محبت خوه مرتب باشد و چون او محب هيچكس نبود و هيچكس نيز محب او نبود ، او را ناصح و نيكخواه نباشد . و تا بحديكه نفس او هم نيكخواه او نبود و سرانجام اينحالت ندامت و حسرت بىنهايت بود . و اما خير فاضل كه از ذات خود متمتع بود و بدان مسرور هرآينه